"۲۱ سالگی"
جا داره یه سلام خیلی عاشقانه به همه دوستان مجازیم بدم که به اندازه یه دنیا برام ارزش دارند. منظورم همه دوستانی هست که بهم سر میزنن و منو تو زمینه شعر با نقدهای کارسازشون راهنمایی میکنند. راستش نمیدونم از کجا شروع کنم. آخه خیلی خوشحالم. چون دارم ۲۱ ساله میشم. ولی باید اعتراف کنم که این با وجود دلم غمگینه، چون از شماها دورم.
خیلی دوست داشتم حرف هایی که مدت هاست تو دلم نگه داشتم براتون بگم. ولی نمیگم. چون دوست ندارم فیلتر بشم.
فقط یه خاطره تلخ دارم و اونم اینه که تو ماه قبل با یکی از شاعرای خوب مشهد کمی حرفمون شد که فکر میکنم مقصر اصلی این بگومگوی تلخ من باشم. امیدوارم ایشون منو ببخشند.
و در آخر باید یه قدردانی جانانه از خانم سعدی بکنم که خیلی خیلی به من امید دادند. چه تو زمینه شعر چه تو زمینه نویسندگی. امیدوارم با بدی هایی که بهشون کردم منو ببخشند.
و این هم شعری از من!
روزی آتش به فقر بوسه خواهد زد.
و
حرارت مرگ به قلب دریا
امشب دلم خالق یک شعر است
یک شعر اردیبهشتی
پس گوش کن:
از مسجد دور میشوم
از معبود جدا
چرا دست بر نمیدارد خدا از من
میخواهم خود باشم و خود باشم و خود
تا که شوم یک بت
یک نمرود
به کجا میروم من
با این همه بی میلی
با این نعش ۲۱ ساله...
دوستان عزیزم منظور من از بیت
چرا دست بر نمیدارد خدا از من کفر گفتن نیست
برداشت بد نکنید.
و در آخر این پست یه شعر بی نظیر از استاد مهدی اخوان ثالث که به استاد شاملو تقدیم کردند رو براتون میذارم. شعری که یک هر وقت میخونمش گریه ام میگیره.
و این هم شعر استاد اخوان به نام "زمستان"
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،
سرها در گریبان ست.
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید نتواند،
که ره تاریک و لغزان است.
و گر دست محبت سویِ کَس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است.
نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
زچشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسایِ پیرِ پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!
منم من، میهان هر شبت، لولی وشِ مغموم
منم من، سنگ تیپا خورده رنجور.
منم دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور.
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم.
بیا بگشای در، بگشای دلتنگم.
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد.
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار وام بگذارم.
چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت میدهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگارِ سیلی سرد زمستان است.
و قندیل سپهرِ تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نُه توی مرگ اندود، پنهان است.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.
سلامت را نمیخواند پاسخ گفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست ها پنهان،
نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگین،
درختان اسکلت های بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است.
موفق باشید دوستان خوبم
باید زودتر از این ها این نامه رو برات می نوشتم!
" و این هم نامه من به تو! "
حتما با خودت میگویی در چه حالی به سر می برم و به چی فکر میکنم!
مثل یک زندانی بی فکر!
افسانه زمینی! جدا شدن از تو، برای شاهینی که نازک نارنجی ست و خودخواه، راه پر رنجی ست. راهی که هر لحظه اش تکرار آزمون تلخ زنده به گوری ست.
اگر در این عصر نکبت بار درگیر مردمی شده ام که فقط به پول و شهوت و الکل و دود فکر می کنند از بخت سیاهم سرچشمه میگیرد. مردمی که به شنیدن دروغ عادت کرده اند.
حال کار روز و شبم فحش دادن و بد بیراه گفتن به خیابان و تیتر روزنامه هاست.
حالا که اینگونه مضطرب هستم و بدبین به چهار راه ها و سلام های هرزگی، فقط فکرم به یک سمت هجوم می آورد.
به چشمان تو!
به لبخند تو!
به تبسم های تو!
افسانه زمینی! اگر چشمان تو را ندیده بودم و صدای گرم تو را از هزاران صدای تکراری و شوم نشنیده بودم زخم هایم روز به روز بدتر میشد. پس برگرد به خانه!
بگذار یک بار هم که شده شعر را فراموش کنم.
بگذار یک بار هم که شده بدی ها را فراموش کنم.
بگذار برای اولین بار گیسوی قشنگت را با عشق ببافم.
افسانه زمینی! به من حق بده که این همه شکوه کنم و از این همه بدی گله مند شوم.
می دانم که خودت هم میدانی از چه چیزهایی استخوان هایم درد گرفته!
زمانه طوری شده که اگر پسری بخواهد دل دختری را به دست بیاورد باید موهایش را مثل تاج خروس سیخ کند و زیر ابرو بردارد.
واقعا این عصر لعنتی عشق هایش هم مسخره شده!
و اما تو!
تو که یگانه بودی و همواره مشتاق به شنیدن حرف ها و شعرهایم...
خدا رو شکر تو از آن دسته آدم ها نبودی و بدون این که موهایم را سیخ کنم و زیر ابرو بردارم دیوانه وار دوستم می داشتی.
افسانه زمینی! تو یک موجود حقیقی هستی.
تو یک کلمه سپید در شعرهایم هستی
"عشق"
افسانه زمینی! برگرد به خانه...
بیا تا این تلویزیون مزخرف را روشن کنیم و با هم تخمه بشکنیم و به این سیاهی ها سنگ پرتاب کنیم.
بیا!
بیا و عسل شیرین لب هایت را بر روی لبانم تاب بده.
قلم دیگر به کارم نمی آید.
تقدیم به هم راز محبوب من ش...
کاش مجال شنیدن دوباره ات را داشتم
دکلمه ی دیوار
با صدای شاهین ارشابی
برای دانلود بر روی کلمه دیوار کلیک کنید.
<<یه پست متفاوت از من>>
جمله ها لعنتی بودن
که شعر شدن رو دیوار
صدات رو بشکن، پاشو
چرا مردم شهر بیمارند
ترانه دلتنگی خوابِ
فکر کنم ربطش به ماست و دوغ
برادر جان، بلند شو، پاشو
میون درد و بدبختی
میون دردِ تو تیغی
میون رگِ و زندونِ
برادر جان، بلند شو، پاشو
نمیدونم چرا شب ها
کوچه ما مثل بومِ
شبیه مرگ و اجبارِ
خنده ام شکست اما
خدا با دست، با شعر
منو، فریاد و بارون رو
پیروز دردِ فردا کرد
شاید درد فردا خوابِ
که با اشک امروز بیعارِ
خسته ام، خسته بیکاری
برادر جان ،بلند شو، پاشو
این شعر مالِ دیوار...
در کوشش خودکامه ی ماهیان سرخ
نگاه کن که ابر
چگونه می گرید
در سکوت گشنه ماهی ها؛
صدای فلس می آید
صدای نخل
صدای باروت
و
همچنین صدای مرگ می آید؛
فروغ نیستم
بهبهانی نیستم
سرانی نیستم
من یک شعر زخمی ام
در تنگنای بی وزنی ها؛
من ماه را می بوسم
عروس و
شب را میبوسم؛
من خزه ای معتادم
متصل به درختی خیس
و به شب محتاجم
و ساعت فقط عقربه اش را میبیند
و زندانی
زندانبار را_
براستی چیست در خرام تو
جز طنین بوسه های هفت سالگی
شکوفه هم
شکوفه خواهد داد ای یار
ای یگانه ترین یار
هنوز نفس می کشم...
شاهین ارشابی
10 اردیبهشت روز شاخاب همیشه پارس گرامی 
خاک کشورمان را در خواب خرگوشي ما ميبرند ...
و این شعر از من برای همین ماجرا...
فرهنگ من خواب ست
جذامی در پشت
ننگی در بازوانش
و سکوت
عشق را
و شعر
فریاد را
تازیانه میزند
و
ماهی دودی
آزمون تشنگی اش را-
ابوموسی
و
تنب ها
در چنگال
فاحشه ترین انسان نماها
و
جبر
در آستانه تسخیر جزیره ها...
از حادثه ای تلخ
از حادثه ای زمستانی
ترمز بریده ام
در بیداری پروانه های پیش دبستانی
و پیله کوچکشان را
در وحشت فرو مایه ای مینگرم
تا حادثه ای
در بخت،
در تقدیر برفی ام قلم خورده ست
مینگرم-
و چشمانت دوره میکند
شب ها را
بی هیچ سخنی...

فقر زمین
در واپسین نگاه پر معنایم
صدایی از عشق آمد
که لالائی طنین اندازی داشت
و چشمی را در بیهوشی نشانم داد
و خاموشی آن عصر تاریک را
بر ظلماتم نمایان ساخت
و چراغچه کودکانه را
بر گلدانی که سالها آب ندیده بود،
تاباند
و الماسی،
از گرگی تکه پاره بیرون آمد
و زمین را از فقر نجات داد...
شاهین ارشابی
به دنباله ی شعرهای فلج
و چرخش دست های آسمانی
آه تو میدانی که شب از ستاره ها میترسد-
از روشنایی
از ما که محراب را با وضویی خالصانه پر کرده ایم.
شب از ما میترسد
از دست های مرطوبمان؛
تا خواهشی از عفو
بر پیرامون خویش پوشیده باشد...
شاهین ارشابی
تا انتهای بارش باران دوستت دارم
ستاره ها را تردیدی بزرگ نشسته ست
بر تو تردید دوست داشتنم
لیک
با شوره زارم نابهنگام سخن بگوی
تا سحرکنم چشمی باز از تو
مشاهده ات کنم با چشمانی دقیق-
با حواس از پرتگاهی عمیق
مداماْ چشمانت را گاز بزنم
تا چشمانت بگریند
تا من بگریم
تا انتهای بارش باران دوستت دارم
شاهین ارشابی
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بیابان
چرا آژیر میکشند کبوترها
چرا درختم گُم شده ست
نکند برگ ها آلزایمر گرفته ند
چه کسی گفته،
صدای خورشید مُرده ست؟
چه کسی ابرها را غِلغِلک داده ست؟
شاید کسی با زنبیل،
کتابی بیاورد
تا
بشوم یک شعر
تا
بشوم درختی سبز
میخواهم باران را با انعکاس چکه هایش الگو بگیرم.
حتی اگر بر تنم خنجری کشیده شود-
شاخه هایم برای شما ای کبوترها
برگ هایم برای شما ای نور ها
کسی میوه های پر آفَتم را نمیجوید
گمان میکنم درخت بد خُلقی هستم
در یک بیابان
در اسارت موریانه ها...
شاهین ارشابی
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
عشق عمومی
آه اگر عشق امروز جان داشته باشد
بنشین بر چشمانم با یک نگاه
با یک غم نارنجی
گمان مبر که عشق پشت درختان ست
پشت جنگل ها و بوته های هرزه-
عشق همین جاست
در همین گلدان سبز
شاهین ارشابی
بی برف
با برگی سبز
بهار آمد
برای آریایی ها...
تو از باران خواستی کوچکتر شوم
همچو زنگار بی وِلوِله ای در آینه
و من به آسمان گفتم
مشق هایت را خواهم نوشت
با زنگ کوچک دوچرخه ام
آن هم چه خنده غم آلودی
گفتی
تا سیب ساده ی صبح باید گریست
من میگریستم
تا خالی خنده ناچار
و تو میخندیدی
بر میوه های روشن
دعا کن...
خراشی در بهت دیوار من ست
و سن من در کیسه سفرایم باد کرده ست
چه چیز با خود حمل کرده ای
جز چند دفتر نمور
جز چند خط فلسفه
امروز ۲۹ دی ماه ست
و سن من در کیسه سفرایم باد کرده ست
نه...
من پوچ بوده ام
و یک شانس با دری بسته
از لولای خفتم
به پوچی ام مینگرد...

یادت می آید
چه قدر دلت میخواست جای پاهایت روی برف ها بماند.
و ما اکنون در حسرت خنده های سیمینت باقی خواهیم ماند
باقی
و بی ثمر
در ساعت های محزون و بی قلممان...
تسلیتی دیگر بر حلقه های تسلیت دیگر...
سلام ما را هم به آسمان برسان
خدانگه دارت
قطره ای ست
از ابری سیاه
ازابری جوان با اشک های دلگزایش -
ای قلب کوچک شعر
کسی که به خانه ات آمده
از بی چراغی
و نیرنگ باران آمده ست....
زنی با زنبیل
خیس و بارانی ست
زنی که مرا پناه داد، از حمله طوفان
آموخت، رمز گریه و تنهایی را
در همین دو سه روز...
در اعماق سرد دریاها
ماهی کپوری مرده ست...
شاهين ارشابي
سیبی سبز در گلویتان
و خنده ای بر اشک من هویداست
شاهین در کُنج خوشبختی مینگرد دستهای سالمش را
درنگ بر من ست
فاتحه برای شما
و این کوتاه ترین روز هفته ما بود...


بدرود بعد از ۱۱ سال و چند خرده روزی
و درود را بسیار ستایشت میکنم
و روزنه های دردت را
خشت عشق پر میکنم
زیستنم در دوره ای ست
که کم کسی ترا میفهمد
فکرها بر باد رفته
آرزوها در خواب
و واژه عشق بسیار آسان از کشوی افکار بیرون آورده میشود
با بی عاطفگی لگدش میکوبند
و له شدنش را ناسزا
و مرضی که درمانش تو بودی و بس
و مرا در سنی در جوانی
آیدا در آینه ترا
بر درختان کور و کچل میخوانم
تا شکوفه ای نثارشان شود
و لذت نوشتاری عمیق میبرم
و بسیار کسانی که ارزش شعر را معاوضه تن فروشی میکنند
و چه بهتر
که آنها را با تو کاری نباشد
گریه ام بسیار شده
و لغزشش از سر شب تا طلوع سپید خورشید به طول می انجامد
....................................................................

اندکی با تنهاییم
در خلوت هایت سخن بگو
من با هر سخنی از تو ،
خودت میشوم
با من کلام هایت را در میان بگذار
چرا که اعتمادی نیست
فردا شنوا باشیم...
شاهین ارشابی
.: Weblog Themes By Pichak :.
